انبيا و امامان(عليهم السلام) از كودكى معصوم بوده اند ;

آيا اين عصمت ، با اختيار آن ها منافات ندارد؟

 

دانشمندان علم كلام ، عصمت را موهبت الهى و ذاتى دانسته اند كه بر اساس شايستگى هاى آنان و نيز تحت شرايطى ، به شخص معصوم افاضه مى شود و هرگز قابل تحصيل و اكتساب نيست . آيه تطهير و برخى آيات ديگر (ص 47 ; دخان 32 و.. .) بر اين مطلب دلالت مى كنند .

موهبتى بودن «عصمت » از آن نظر افتخار است كه اين لطف در همه شرايط به افراد داده نمى شود ; بلكه بايد زمينه هاى كسب آن در خود افراد به وجود آيد تا لطف الهى شامل حال آنان گردد . بخشى از اين زمينه ها خارج از اختيارند ; مثل كمالات روحى كه از طريق وراثت و يا تربيت به افراد منتقل مى شود و بخشى ديگر كاملا اختيارى هستند كه عبارتند از:

1 . مجاهدت هاى فردى و اجتماعى پيامبرانى مانند: «ابراهيم » و «يوسف » و «موسى » و پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) پيش از بعثت ; همچون جهاد آنان با نفس و چشم پوشى از حرام و.. . كه زمينه را براى افاضه «عصمت » تشديد نموده و لياقت و شايستگى آنان را براى افاضه لطف آماده كرده است . اين ويژگى ها به روشنى ثابت مى كند كه هرگاه لطفى به نام «عصمت » نيز در اختيار آنان قرار گيرد ، از آن نيز در تهذيب فرد و جامعه بهره خواهند گرفت .

2 . آگاهى خداوند متعال از فعاليت هاى ثمربخش آنان در دوران رسالت و اين كه اين گروه پس از دريافت مقام منيع نبوت با استقامت و پشتكار شگفت دست به اصلاح زده ، در راه جهاد فردى و اجتماعى سخت كوشش خواهند نمود .

از جمله هايى كه در زيارت دختر گرامى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) فاطمه اطهر(عليها السلام) وارد شده است ، مى توان به اهميت عامل چهارم (آگاهى خدا از فعاليت هاى ثمربخش آنان در طول زندگى ) بيش از عوامل ديگر پى برد ; آن جا كه مى فرمايد: «يا ممتحنة امتحنك.. . به صابرة ; اى امتحان و آزمون شده ! آن جا كه خدا تو را پيش از آفرينش در اين جهان آزمود و تو را در ميدان امتحان و ابتلا ، صابر و بردبار يافت .»

و در دعاى ندبه مى خوانيم : «اوليايى كه آنان را براى خود برگزيدى ; پس از آن كه زهد و پيراستگى را در زندگى اين دنياى پست براى آنان شرط نمودى و آنان نيز شرط تو را پذيرفته و تو هم از وفاى آنان آگاه شدى .»

خواه عصمت مرحله كامل از تقوا تصور شود و يا معلول علم شكست ناپذير نسبت به عواقب گناه دانسته شود ، و يا بازتاب تكامل شناخت نسبت به مقام ربوبى قلمداد گردد ، هرگز موجب سلب قدرت و توانايى از انجام گناه نمى گردد و انسان معصوم مى تواند يكى از دو طرف كار را برگزيند ; بنابراين «انجام ندادن فعل » دليل بر عدم توانايى نيست ; بلكه فرد معصوم به خاطر تقواى والا ، يا علم شكست ناپذير ، از پيامد گناه و يا شناخت كامل از عظمت خالق ، اقدام به انجام كار خلاف نمى كند ; هرچند اگر بخواهد مى تواند مانند ديگران مبدأ خلاف و گناه باشد ، آيات شريفه (انعام ، 87 ـ 88 ; مائده ، 67) بر آن دلالت مى كنند .

معصومان داراى دو نوع شايستگى هستند:

 1 . شايستگى ذاتى و موهبتى

 2 . شايستگى اكتسابى از طريق انجام دادن حسنات و ترك محرمات و به دست آوردن ملكات درونى .

 از مجموعه اين دو شايستگى كه حداقل يكى از آن دو جنبه اختيارى دارد ، آن مقام والا حاصل مى شود ; يعنى : اراده الهى زمينه هاى توفيق را براى وصول به اين مقام والا فراهم مى سازد ; ولى بهره گيرى و استفاده از اين توفيق به اراده خود آنان بستگى دارد .

بنابراين ، خداوند متعال با انواع تأكيدها در اين آيه شريفه اراده فرموده است كه اهل بيت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را از هرگونه پليدى و آلودگى پاك و مبرّا سازد .


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦


مگر پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نفرمود: «شيطان من به دست من ايمان آورده»؟ پس معناى اين آيه شريف كه مى فرمايد: (وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَـنِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ) و يا آيه شريف: (وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَـنُ...) چيست؟

 

اولا: رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: (اِنَّ اللهَ اَعانَنىِ عَلى شَيْطان حَتّى اَسْلَمَ عَلى يَدَىَّ); همانا خداوند متعال مرا در برابر شيطان كمك كرد، تا اين كه شيطان به دست من اسلام آورد. پس آن چه در اين روايت آمده، تنها اسلام آوردن و تسليم شدن شيطان به دست رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)است، نه ايمان قلبى شيطان.

ثانياً: بر فرض كه بپذيريم يك شيطان به دست رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) ايمان آورده باشد، اين حرف به اين معنا نيست كه همه شيطان ها از جن و انس مراد اين روايت باشد.

ثالثاً: اين آيه به ما آموزش مى دهد كه چگونه از شر وسوسه هاى شيطان به خدا پناه بريم، زيرا هر چند خطاب در اين آيه، شامل حضرت شده، ولى مقصود، امت آن جناب است، چون خود آن حضرت، معصوم است.


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


با توجه به آيات 6 و 7، سوره اعلى ـ كه درباره فراموشى قرآن و تلاوت كردن از سوى خدا مى باشد ـ آيا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آيات قرآن را فراموش مى كرد؟

 

خداوند متعال مى فرمايد:

(سَنُقْرِئُكَ فَلاَ تَنسَى * إِلاَّ مَا شَآءَ اللَّهُ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ مَا يَخْفَى)

ما به زودى ]قرآن را[ بر تو قرائت مى كنيم و هرگز فراموش نخواهى كرد، مگر آن چه را خدا بخواهد، كه او آشكار و پنهان را مى داند.

آيات مذكور خطاب به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد هنگام نزول وحى عجله مكن و هرگز نگران فراموش كردن آيات الهى مباش، آن كس كه اين آيات بزرگ را براى هدايت انسان ها بر تو فرستاده، حافظ و نگهبان آنها است و نقش اين آيات را در سينه پاك تو ثابت مى دارد; به طورى كه هرگز گرد و غبار نسيان و فراموشى بر آن نخواهد نشست. اين يادآورى ها براى آن است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نگران فراموش شدن آيات قرآن بود. ابن عباس مى گويد:

 «هرگاه جبرئيل براى ابلاغ وحى بر پيامبر نازل مى شد، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) براى به ذهن سپردن آيات قرآن، قبل از آن كه كلام جبرئيل تمام شود، از اول شروع به خواندن مى كرد. پس چون اين آيات نازل شد، ديگر چيزى از خاطرش نرفت و فراموش نكرد.

در جايى ديگر خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:

(وَ لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُل رَّبِّ زِدْنِى عِلْمًا)

  براى خواندن قرآن پيش از آن كه وحى آن بر تو تمام شود عجله مكن و بگو پروردگارا علم مرا افزون كن. نيز مى فرمايد:

(لاَ تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْءَانَهُ)

زبان خود را به قرآن حركت مده، پيش از آن كه وحى بر تو تمام شود، بر ما است كه آن را جمع آورى كنيم و بر تو بخوانيم.

سپس براى اثبات قدرت خداوند و اين كه هر خير و بركتى از او مى باشد مى افزايد: «تو چيزى از آيات الهى را فراموش نمى كنى، مگر آن چه را خدا بخواهد كه او آشكار و پنهان را مى داند».

مفهوم اين تعبير آن نيست كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چيزى از آيات الهى را فراموش مى كند، زيرا در اين صورت از گفتار آن حضرت سلب اطمينان خواهد شد، بلكه هدف بيان اين حقيقت است كه موهبت حفظ آيات الهى از سوى خدا است و به همين سبب هر لحظه بخواهد مى تواند آن را از پيامبرش بگيرد و يا به تعبير ديگر هدف بيان تفاوت علم ذاتى خداوند و علم موهبتى پيامبرش است و اشاره به حاكميت اراده و قدرت خداوند و ارتباط همه چيز هم در آغاز پيدايش و هم در بقا، به مشيت و خواست او است.

بنابراين منظور از جمله: «إلاّ ما شاء الله» استثنايى است كه تنها به منظور بقاى قدرت الهى بر اطلاقش آورده و مى خواهد بفهماند كه چنين نيست كه خداوند متعال بعد از دادن چنين نعمتى ديگر قادر نباشد تو را گرفتار فراموشى كند، بلكه بعد از عطا هم باز به قدرت مطلقه خود باقى است.

 

 


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


آيه 2 سوره شريفه فتح را توضيح دهيد.

 

خداوند متعال به پيامبرش مى فرمايد: ما براى تو پيروزى آشكار و نمايانى داديم و در هدف و نتيجه اين پيروزى مى فرمايد:

 (لِيَغفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وما تَاَخَّرَ ويُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكَ ويَهدِيَكَ صِراطـًا مُستَقيما )

 

تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو در گذرد و نعمت خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهى راست هدايت كند.

«ذنب» در لغت، يعنى عملى كه آثار و تبعات بدى دارد و در عرف مخالفت كردن با تكليف الهى را گويند.

«مغفرت» در لغت، پوشاندن و پرده افكندن بر روى هر چيز را گويند و در عرف به ترك عذاب در مقابل مخالفت نامبرده گفته مى شود. امّا مراد از اين دو كلمه و تفسير آنها در آيه شريف اين است كه قيام رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) به دعوت مردم به دين اسلام و نهضتش عليه كفر و وثنيت، قبل از هجرت و هم چنين بعد از هجرت و جنگ هايى كه بعد از هجرت با كفار مشرك به راه انداخت، از نظر كفار قريش عملى داراى آثار شوم و مصداقى براى كلمه «ذنب» بود و خلاصه عملى حادثه آفرين و مسئله ساز براى دشمنان بود و معلوم است كه كفار قريش مادام كه شوكت و نيروى خود را محفوظ داشتند، هرگز او را مشمول مغفرت خود قرار نمى دادند; يعنى از ايجاد دردسر براى آن جناب كوتاهى نمى كردند و هرگز زوال مليّت و انهدام سنت و طريقه خود و نيز خون هايى را كه از بزرگان ايشان ريخته شده بود، از ياد نمى بردند و تا از راه انتقام و محو اسم و رسم پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)كينه هاى درونى خود را تسكين نمى دادند دست بردار نبودند، امّا خداوند متعال با فتح مكّه و يا صلح حديبيه، شوكت و نيروى قريش را از آنان گرفت و در نتيجه، گناهانى را كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در نظر مشركان داشت پوشانيد و آن جناب را از شر قريش ايمنى داد.

در حديثى از امام على ابن موسى الرضا(عليه السلام) نقل است كه: «مأمون هنگامى كه از اين آيه سؤال كرد، امام در پاسخ فرمود: هيچ كس نزد مشركان مكّه گناهش سنگين تر از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نبود، زيرا آنها 330 بت مى پرستيدند، هنگامى كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)آنها را به توحيد دعوت كرد بسيار بر آنها گران آمد و گفتند:

آيا او همه خدايان ما را تبديل به يك خدا كرده است؟ چيز عجيبى است... ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم. اين فقط يك دروغ بزرگ است. امّا هنگامى كه خداوند متعال مكّه را براى پيامبرش ]بعد از صلح حديبيه [گشود خداوند فرمود: اى محمّد(صلى الله عليه وآله) ما فتح مبينى را براى تو فراهم كرديم تا گناهان گذشته و آينده اى كه نزد مشركان عرب به علت دعوت به توحيد داشتى و دارى ببخشد، زيرا بعضى از مشركان مكّه تا آن روز ايمان آورده بودند و بعضى ها از مكّه بيرون رفته و ايمان نياوردند، ولى قادر بر انكار توحيد نبودند و لذا گناه پيامبر در نظر آنها نيز با اين پيروزى بخشوده شد. هنگامى كه مأمون اين سخن را شنيد عرض كرد: «بارك الله اى ابوالحسن».


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


در سوره مبارك غافر (مؤمن) خداوند متعال به حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: براى گناهت استغفار كن مگر نعوذ بالله پيامبر اكرم گناه مى كردند؟!

خداوند متعال مى فرمايد: (فَاصبِر اِنَّ وعدَ اللّهِ حَقٌّ واستَغفِر لِذَنبِكَ وسَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ بِالعَشىِّ والاِبكـر ) پس صبر كن كه وعده خدا حق است و براى گناهت آمرزش بخواه و به سپاس پروردگارت، شامگاهان و بامدادان ستايشگر باش.

به عقيده شيعه، پيامبران به ويژه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و امامان(عليهم السلام) معصومند و از آغاز تولد تا هنگام مرگ، هيچ گاه گناه نكردند و خطا و سهو نيز در زندگانى آنان وجود نداشت. با اين حال، يكى از سيره آنان، استغفار است. در روايت است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شبانه روزى هفتاد بار استغفار مى كرد.

افزون بر اين، خداوند متعال به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: (استغفر لذنبك)  براى گناهت استغفار كن.

در تبيين و تفسير استغفار پيامبران چند ديدگاه ارائه شده است:

الف) به طور مسلم، پيامبر به خاطر مقام عصمت مرتكب گناهى نمى شود و اين گونه تعبيرها در قرآن مجيد در مورد ايشان و ساير پيامبران اشاره به گناهان نسبى است، زيرا گناه در يك تقسيم دو گونه است:

1. گناه مطلق: گاهى گناه مطلق و عمل گناه كار نافرمانى خداوند متعال است و واقعاً معصيتى صورت مى گيرد; يعنى حرامى انجام و يا واجبى ترك مى شود.

2. گناه نسبى: گاهى گناه، جنبه نسبى دارد; يعنى فرد، نه حرامى انجام داده و نه واجبى را ترك كرده است، ولى به خاطر مقام والايى كه دارد، براى خود وظايفى فراتر از تكليف انسان هاى معمولى معتقد است، از اين رو غفلت هاى جزئى خود را گناهى بزرگ مى شمارد و عذرخواهى مى كند و يا خداوند از او مى خواهد عذرخواهى و درخواست استغفار كند; از همين جا گفته اند: (حسنات الأبرار سيئات المقربين); نيكى هاى ابرار براى اوليا و مقربان، گناه شمرده مى شود. افزون بر اين، نفس استغفار محبوبيت ذاتى دارد و نشانه طهارت روح و تقرب شخص به خداوند است.

ب) استغفار پيامبر براى اين است كه بدين وسيله درجه و مقامش بالا رود و از اين رو خداوند متعال به پيامبرش به دستور استغفار مى دهد.

ج) استغفار پيامبران براى آموزش به پيروان آنان است.

د) اسغفار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) براى گناه امت است; گناهى كه امت در باره پيامبر مرتكب شدند.

هـ) حقيقت استغفار معصومان آن چيزى است كه امام سجاد(عليه السلام) در مناجات ذاكرين فرموده است: (استغفرك من كل لذة بغير ذكرك و من كل راحة بغير انسك و من كل سرور بغير قربك و من كل شغل بغير طاعتك) از هر لذت و خوشى كه غير از ياد تو باشد آمرزش مى طلبم و از هر آسايشى به جز انس با تو و هر نشاطى جز مقام قرب تو و هر كارى غير از طاعت تو عفو و آمرزش درخواست مى كنم.

 


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


چند روز پيش يكي از دوستان سوالات زيبايي را در مورد داستان حضرت يونس (ع) پرسيد براي خود من هم اين سوالات جالب بود اينكه :

- جريان اين كه ماهى حضرت يونس(عليه السلام) را بلعيد چيست و تا چه مدت در     شكم ماهى زندگى كرد؟

- اصولاً آيا امكان زندگى در شكم ماهى وجود دارد؟

- صرف نظر از اعجاز و اراده خداوند، فلسفه و علت اين كه ماهى، حضرت يونس(عليه السلام) را بلعيد چيست؟

خيلي روي موضوع فكر كردم، كمي مطالعه هم به من كمك كرد تا بتونم به گوشه اي از سوالات دوستم جواب بدهم ، اميدوارم كه جوابهاي من معقول و منطقي باشه .

در ضمن خوشحال مي شوم نظر شما را در اين مورد بدونم:

حضرت يونس(عليه السلام) سال ها در ميان قومش (در سرزمين نينوا در عراق) به دعوت و تبليغ مشغول بود، ولى هر چه كوشش كرد، ارشادهايش در دل آنها مؤثر نيفتاد، خشمگين شد و آن محل را ترك كرد و به سوى دريا رفت، در آن جا بر كشتى سوار شد، در ميان راه دريا متلاطم گشت، چيزى نمانده بود كه همه اهل كشتى غرق شوند. ناخداى كشتى گفت: من فكر مى كنم در ميان شما بنده فرارى وجود دارد كه بايد به دريا افكنده شود. چند بار قرعه كشيدند، هر بار به نام حضرت يونس(عليه السلام) درآمد! او فهميد در اين كار سرى نهفته است و تسليم حوادث شد.

هنگامى كه او را به دريا افكندند، نهنگ عظيمى او را در كام خود فرو برد و خدا او را به صورت اعجازآميز زنده نگه داشت. سرانجام او متوجه شد ترك اولايى انجام داده، به درگاه خدا روى آورد و به تقصير خود اعتراف نمود، خدا نيز دعاى او را استجابت فرمود و از آن تنگنا نجاتش داد. اين ماجرا در سوره انبيا آيات 87ـ88 و سوره صافات بيان شده است.

اگر پرسيده شود آن حضرت چه ترك اولايى انجام داده است؟ مى گوييم: اگر چه حضرت يونس(عليه السلام) سال ها براى قومش تبليغ كرد و آنها پاسخ مثبت ندادند، خشمگين شد و از بين قومش بيرون رفت و اين يك امر طبيعى بود; از سوى ديگر اگر چه آن حضرت مى دانست به زودى عذاب الهى آنها را فراخواهد گرفت و به همين علّت شهر و ديار خود را ترك گفت، و اين نيز امر طبيعى است و هيچ يك گناه نيست، ولى براى پيامبر بزرگى هم چون يونس(عليه السلام) بهتر آن بود كه باز هم تا آخرين لحظه قومش را ترك نگويد و بدون اذن الهى خارج نشود. به همين دليل و براى اين عجله، ـ كه ترك اولى بود ـ از ناحيه خداوند مؤاخذه شد.

اگر چه زمان توقف حضرت يونس(عليه السلام) در شكم ماهى چند ساعت، چند روز، چند هفته و حتى چهل روز نقل شده است، اما دليل روشنى كه به طور قطع مشخص كند چه مقدار بوده در دست نيست.

 

در حالت عادى، امكان ماندن چند لحظه در آب آن هم در شكم ماهى وجود ندارد، اما اين حادثه تاريخى يك اعجاز بود و معناى اعجاز همين است و اين نخستين اعجازى نيست كه در قرآن با آن رو به رو هستيم. همان خدايى كه ابراهيم(عليه السلام)را در دل آتش سالم نگه داشت و حضرت موسى(عليه السلام) و بنى اسرائيل را با ايجاد جاده هاى خشك در وسط دريا از غرقاب نجات داد و حضرت نوح(عليه السلام) را به وسيله كشتى ساده اى از آن طوفان عظيم و گسترده رهايى بخشيد و... قدرت دارد بندگان خاصش را مدتى در شكم ماهى عظيمى سالم نگه دارد.

 

بلعيده شدن حضرت يونس(عليه السلام) براى تربيت او جنبه تنبيهى داشته است.

آيات و روايات دلالت مى كند كه حضرت يونس(عليه السلام) مرتكب ترك اولايى شد و از آن جا كه (حَسَناتُ الاَْبْرارِ سَيَّئاتُ الْمُقَرِّبِينَ)، حتى ترك اولاى يك پيامبر نيز بى جواب نمى ماند، بدين شكل تنبيه شد.

علامه طباطبائى(رحمه الله) مى نويسد: ...بلايا و محنت هايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مى شوند، تربيت الهى است كه خدا به وسيله آن بلايا، ايشان را تربيت مى كند و به حد كمال مى رساند و درجاتشان را بالا مى برد; هر چند كه بعضى از آن بلايا، جهات ديگرى داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب ناميد.


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


چرا حضرت موسى(عليه السلام)هنگام همراهى با حضرت خضر،

خلف وعده مى كردند و به كارهاى ايشان اعتراض مى كردند؟

از آن جا كه حضرت موسى از يك سو پيامبر بزرگ الهى بود و پيامبر بايد حافظ جان و مال مردم باشد و امر به معروف و نهى از منكر كند، (ضمن اين كه معلوم نيست، تعهد داده باشد كه حتى نسبت به اعمال به ظاهر خلاف شرع و منكر، مانند: كشتن كودك و... سكوت كند) و از سوى ديگر، وجدان انسانى او اجازه نمى داد در برابر چنين كار خلافى سكوت اختيار كند، در برابر كارهاى حضرت خضر، زبان به اعتراض مى گشود، امّا بعد از آگاهى از باطن كارهاى حضرت خضر قانع شد و زبان به اعتراض نگشود.


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


آيا برخورد تند حضرت موسى با هارون ـ كه قرآن نقل مى كند ـ با مقام عصمت او سازگار است؟

قرآن كريم در ضمن نقل داستان زندگانى حضرت موسى، مى فرمايد: هنگامى كه موسى در حال خشم و اندوه به سوى قوم خود بازگشت گفت: پس از من بد جانشينانى براى من بوديد، آيا در امر پروردگارتان عجله كرديد؟ سپس موسى الواح را بر زمين افكند و سر برادرش را گرفت و به سوى خود كشيد. هارون گفت: فرزند مادرم، اين قوم مرا ضعيف يافتند و نزديك بود مرا به قتل برسانند. پس كارى نكن كه دشمنان مرا شماتت كنند و مرا در شمار ستم كاران قرار مده.

براى روشن شدن پاسخ چند نكته شايان توجه است:

1. هنگامى كه موسى به ميقات مى رفت، هارون را جانشين خود قرار داد و به او سفارش كرد كه ميان قوم اصلاح كند و از مفسدان نباشد.

2. هارون به طور كامل به سفارش موسى عمل كرد و هنگامى كه بنى اسرائيل خواستند گوساله طلايى را بپرستند به آنان گفت: شما با اين گوساله در بوته آزمايش قرار گرفته ايد. مرا پيروى و اطاعت كنيد، نه سامرى را.

3. هارون تا آن جا كه مى توانست به وظيفه اش عمل كرد و از ترس اين كه ميان بنى اسرائيل تفرقه ايجاد شود به شدت عمل روى نياورد.

4. موسى در ميقات از طريق وحى الهى از انحراف بنى اسرائيل آگاه شد.

5. موسى هنگامى كه در ميقات از انحراف بنى اسرائيل آگاه شد، سخت اندوهگين شد و زحمات چندين ساله اش را در آستانه نابودى ديد. هنگامى كه ميان قومش آمد، با ديدن گوساله و گوساله پرستان، آتش خشمش بيشتر شعله ور گشت و به قوم خود گفت: چه بد جانشينانى در غياب من بوديد. آيا در فرمان پروردگار شتاب كرديد؟ آيا پروردگار شما وعده نيكى به شما نداد، آيا عهد او طولانى شد؟

6. موسى خشم و ناراحتى درونى خود را به دو صورت نمايش داد: يكى اين كه الواح تورات را به دور افكند; ديگر به گمان اين كه هارون در برابر اين كار ناشايست، واكنش كافى نشان نداده، به او گفت: چه باعث شد وقتى ديدى آنان گمراه شدند از من پيروى نكردى؟ آيا با فرمان من مخالفت نمودى؟ اين هنگام بود كه سر برادرش را گرفت و به سوى خود كشاند.

شكى نيست كه عمل بنى اسرائيل از نظر زشتى و وقاحت از حد و اندازه خارج بود، هر چند آنان به عمق زشتى كارشان پى نمى بردند، پيامبر خدا مى فهميد كه چه حادثه بس خطرناكى رخ داده است، كه اگر واكنش تند از خود نشان ندهد، چه بسا ممكن است بنى اسرائيل به اين آسانى از كردار زشت شان دست برندارند و اگر هم دست برداشته، به توحيد باز گردند، باز اثر سوء آن در اعماق ذهنشان باقى بماند. بنابراين عصبانيت و خشم موسى نه براى خود و منافع شخصى كه براى خدا و انحراف بنى اسرائيل بود. اگر با آن انحراف برخورد تند نمى كرد، گوساله پرستان بيدار نمى شدند. خشم موسى يك ضربه روحى روانى بود كه اثر تربيتى فوق العاده اى داشت.

برخورد تند موسى با هارون براى اين بود كه تصور مى كرد هارون به سفارش هاى او عمل نكرده است. البته پس از آن كه هارون اوضاع و شرايط خود را در غياب وى به او مى گويد، موسى او را معذور مى دارد و از خداوند براى خودش و او درخواست آمرزش مى كند. اين طلب مغفرت نه به سبب ارتكاب گناه بود، بلكه نشانه توجه آنان به عظمت مسئوليت شان در برابر خدا بود.

البته شايد اين كار موسى و واكنش نسبت به رفتار بنى اسرائيل و برخورد با هارون، نه از سر بى اطلاعى از عمل كرد هارون بوده، بلكه مى خواسته شدت زشتى كار بنى اسرائيل را به آنان نشان دهد. 


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


 

 

طبق اعتقاد مذهب اماميه، پيامبران الهى بايد معصوم باشند، امّا داستان خطاى حضرت موسى(عليه السلام) كه در سوره طه، آيه 121 و سوره قصص آيه 15 و 16، بيان شده است، با عصمت مطلق پيامبران الهى سازگارى ندارد. با توجه به اين كه ارتكاب قتل عمد از ناحيه پيامبر الهى بوده است و اين تعصب و ملى گرايى و نژادپرستى را مى رساند.

لطفاً توضيح دهيد.

در زندگى حضرت موسى(عليه السلام) مى خوانيم كه وى وارد شهر شد. دو نفر را ـ كه يكى از بنى اسراييل و ديگرى از فرعونيان بود ـ ديد كه به شدت مشغول زد و خورد هستند. آن مرد اسراييلى، موسى(عليه السلام)را به كمك طلبيد. موسى نيز به كمك او شتافت و با زدن مشتى بر سينه مرد قبطى، او نقش بر زمين شد و مرُد. در اين موقع، وى چنين گفت: (هـذا مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ اِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبين ); اين كار شيطان است، چرا كه دشمنى گمراه كننده ]و [آشكار است. بعد خود را ظالم بر خويشتن خواند و سپس از خداوند طلب مغفرت كرد و گفت: (رَبِّ اِنّى ظَـلَمتُ نَفسى فَاغفِر لى...) پروردگارا! من بر خويشتن ستم كردم، مرا ببخش... .

حال اين جمله ها چگونه با عصمت آن حضرت سازگار است؟!

در پاسخ، با توجه به آيات قرآن، نكاتى قابل ذكر است:

1. حضرت موسى(عليه السلام) مشت خود را به قصد كشتن بر آن فرد نزد، ولى با ضربه آن حضرت، كشته شد، پس قتل غيرعمد بوده و كشته شدن او نيز جايز بود و هيچ گونه تعصب و نژادپرستى در كار نبوده، چون آن مرد قبطى كافر و مشرك بود و كشتن چنين شخصى در وقت مقاتله با مؤمن و دفاع از مظلوم جايز است.

2. درباره جمله (هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطـنِ) دو احتمال وجود دارد:

الف) لفظ «هذا» اشاره به نزاع دو طرف و كشمكش آن دو، و سرانجامِ عمل مقتول است كه بر اثر زورگويى بر يك فرد از بنى اسراييل، مقدمات قتل خود را فراهم آورد و اگر معترض بنى اسراييلى نمى شد، دچار چنين سرنوشتى نمى گشت.

ب) لفظ «هذا» اشاره به خود مقتول باشد زيرا مرد قبطى از افراد فرعون و در واقع از جنود شيطان بود.

درباره نسبت دادن ظلم به خود نيز بايد توجه كرد كه ورود حضرت موسى(عليه السلام) در آن شرايط و در آن شهر در غير موقع و موضع خود بود و مفهوم ظلم هم همين است (وَضْعُ شَىْء فى غَيْرِ مَوْضَعِهِ). 

امام رضا(عليه السلام) در پاسخ همين سؤال به مأمون فرمود: آن مشت سختى كه موسى بر آن دشمن كوبيد به فرمان خدا بود، امّا اين كه گفت: اين از عمل شيطان است، اشاره به نبردى بود كه ميان آن دو نفر واقع شد، نه كارى كه خودش انجام داد. پس، كار آنان شيطانى بود و شيطان، دشمن گمراه كننده آشكار و بزرگى است.

مأمون پرسيد: پس معناى اين جمله كه موسى گفت: (قالَ رَبِّ اِنّى ظَـلَمتُ نَفسى فَاغفِر لى... ) چيست؟ امام رضا(عليه السلام)فرمود: حضرت موسى مى گويد: من خودم را جايى قرار دادم كه نمى بايست قرار مى دادم، چون وارد اين شهر (مصر) شدم، پس خدايا مرا ببخش.


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


در آيه شريفه اى كه اشاره به قصّه حضرت لوط(عليه السلام) دارد، پس از شرح قصّه ورود ميهمانان كه پيامبران الهى بودند و هجوم قوم مفسد خود به خانه اش، مى فرمايد كه لوط(عليه السلام) براى دفع شرّ آنها، به قوم مفسد اين پيشنهاد را داد كه (هـؤُلاءِ بَناتى اِن كُنتُم فـعِلين); اينان دختران من هستند اگر انجام دهنده ايد (به ميهمانانم آزار نرسانيد).

حضرت لوط(عليه السلام)به قوم پيشنهاد چه فعلى را داد؟ اگر امر پيشنهادى ازدواج بوده چرا حضرت دختران خود را به نكاح قومى مفسد و فاسق و فاجر درآورد؟

 

فعل پيشنهادى حضرت لوط (عليه السلام) به قوم به طور قطع نكاح با دختران خودش بوده و تصميم ايشان اين بود كه آنان را از فحشا باز دارد و منظورشان را از راه حلال تأمين كند، از طريقى كه گناهى بر آن مترتب نشود، از اين رو به آنان پيشنهاد ازدواج با دخترانش را داد و از آنان خواست كه از خداوند بترسند و او را نزد ميهمان هايش رسوا نكنند، پس ازدواج با ايشان را ترجيح داده و فرمود: ازدواج با اين دختران، پاكيزه تر است. و منظورشان اين بوده كه ازدواج با دختران من عملى پاك است و هيچ شائبه زشتى و پليدى در آن نيست.

و در آيه ديگر جمله (هـؤُلاءِ بَناتى) را مقيد به (هُنَّ اَطهَرُ لَكُم) كرده تا بفهماند منظور لوط(عليه السلام) از عرضه كردن دختران خود، اين بوده كه مردم با آنها ازدواج كنند، نه اين كه از راه غير شرعى شهوات خود را تسكين دهند و حاشا بر مقام يك پيغمبر خدا كه چنين پيشنهادى بكند، چرا كه در زنا هيچ طهارتى وجود ندارد.

برخى از مفسران نيز معتقدند: مراد از اين كه گفت: «اين دختران من در اختيار شمايند» شايد اشاره به همه دختران و زنان قوم باشد، چون يك پيغمبر، پدر همه امت خويش است و زنان آن امّت دختران او هستند، هم چنان كه مردان آن امّت پسران او هستند. و لوط(عليه السلام) مى خواست به مردم بفهماند كه دفع شهوت به وسيله جنس زن و به طريق نكاح، كه خود طريقه اى فطرى است، براى شما بهتر و پاك تر است از اين كه به وسيله مردان و از طريق فحشا صورت بگيرد.

مفسدان قوم لوط همان افراد كافرى هستند كه به آيين حضرت لوط ايمان نياوردند، امّا اين كه آيا ازدواج دختران با ايمان لوط با كفار بى ايمان جايز بود كه لوط به آنها چنين پيشنهادى را كرد؟ در جواب بايد گفت:

1. در آيين لوط ـ همانند آغازاسلام ـ تحريم چنين ازدواجى وجود نداشت، براى همين پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) دختر خود «زينب» را به ازدواج «ابى العاص» ـ قبل از آن كه اسلام بپذيرد ـ در آورد، ولى بعد جواز اين حكم نسخ شد و مسلمانان مأمور شدند دختران خود را به كافر ندهند.

2. منظور لوط از اين پيشنهاد ازدواج مشروط بود (مشروط به ايمان); يعنى اينها دختران من هستند، ايمان آوريد تا آنها را به ازدواج شما در آوريم.


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦


در سوره شعرا، آيه 86 آمده (واغفِر لاَِبى اِنَّهُ كانَ مِنَ الضّالّين) مگر اعتقاد ما اين نيست كه صُلب پيامبران همه معصومند؟ و اگر منظور عموى حضرت ابراهيم است، چرا لفظ عربى «عم» نيامده است؟

 

اخبارو رواياتى كه از طرق شيعه و سنّى وارد شده، دلالت دارد بر اين كه پدران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)همه موحد بوده اند و هيچ يك از آنان مشرك نبوده اند.

آيه (رَبَّنَا اغفِر لى ولِولِدَىَّ...) دلالت دارد بر اين كه «آزر» پدر حقيقى ابراهيم(عليه السلام) نبوده است، زيرا در آيه مزبور از پدر و مادر خود به كلمه «والدىّ» تعبير كرده كه فقط بر پدر و مادر صلبى اطلاق مى شود و در آيه مورد بحث، كلمه «أب» را به كار برده كه به غير پدر هم اطلاق مى شود.در ساير آياتى كه اسم آزر برده شده نيز از او به «أب» تعبير كرده و اين كلمه، به غير پدر از قبيل جد و عمو و كسان ديگر نيز اطلاق مى شود. در خود قرآن از ابراهيم كه جد يعقوب است و هم چنين از اسماعيل كه عموى او است، به پدر تعبير كرده، مى فرمايد: (اَم كُنتُم شُهَداءَ اِذ حَضَرَ يَعقوبَ المَوتُ اِذ قالَ لِبَنيهِ...واِلـهَ ءابائِكَ اِبرهيمَ واِسمـعيلَ...); گفتند: خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم و اسمعيل و اسحاق را مى پرستيم...

هنگامى كه براى ابراهيم روشن شد كه آزر دشمن خداست از او بيزارى جست. در حالى كه ابراهيم در دوره پيرى و پس از آن كه خداوند به او اسماعيل و اسحاق را عطا كرد، براى پدر و مادرش دعا مى كند. بنابراين، مراد از كلمه «أب» در آيه هاى مربوط به ابراهيم، پدر حقيقى نيست.

پس به خوبى روشن شد كه «آزر» پدر حقيقى ابراهيم نبوده و به جهت عنوانى كه در او بوده، او را پدر خطاب كرده است، چون در لغت، اوصاف و عناوينى وجود دارد كه مصحّح اطلاق پدر بردارنده آن است; از آن جمله است، عمو، پدر زن و هر كسى كه زمام امور آدمى را در دست دارد و هر كسى كه بزرگ و فرمان رواى قوم است. بنابراين، پدر حقيقى ابراهيم(عليه السلام)شخص ديگرى غير از آزر بوده كه روايات، اسم او را «تارخ» معرفى نموده اند و تورات نيز آن را تأييد كرده است.


نویسنده : گروه پرسمان قرآني ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦